سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
49
قواعد السلاطين ( فارسى )
بايد كه بدانچه داند و تواند ، عدالتگسترى را پيشنهاد ضمير سازد ، و مقصود هيچ طالب عدل را در نقاب تعويق حجاب روا ندارد ، و چون گل اقبال در بوستان دولت شكفته بيند و شكوفهء مقصود در چمن مملكت بر شاخسار ابّهت مطالعه كند ؛ انبساط فرش عدالت را فوز « 1 » عظيم داند . الحمد للّه در اين عصر ، شكر نعمات بىغايات الهى لزوم يافته كه در زمان چنين پادشاهى معاصر گشته كه ذكر معدلتش آفاق را فروگرفته ، دعاى دولت بىزوالش به كافّة النّاس لزوم پذيرفته ، خصوص به كاتب اين احرف . اميد كه جناب ايزدى ، سايهء رايت عدلگسترى پادشاه عادل النصاب را هميشه به رؤوس رعايا و عباد و كافهء برايا مبسوط گردانيده ، ذات با بركاتش را به نويد راحت جهانيان در حصن حمايت و كنف رعايت محفوظ و محمى داراد . اقبال چنانچه محيط پيرامن مركز گردد ، گرد « 2 » عتبهء سلطنت او دوان ؛ و گردون مستدير چون خطّ مستقيم كه از سمت نقطه رو نگرداند ، اوامر او را متابع ، و سكّان اقطار آفاق چون مدار ما بين القطبين ، منطقهء بندگى در ميان بسته مطاوع ، و بخت تالى صفت كه بر عقب مقدّم باشد ، بر پى ارادت او روان ، و سعادت چون عرض لازم كه به جوهر قيام دارد ، بر آستان ملازمتش پاسبان ، و نصرت مانند هيولى كه از لزوم صورت منفكّ ننمايد ، از سايهء چتر خورشيد پيكر ، انفكاك نپذيرد . امانى دو جهان چون ايجاب ضرورىّ الوجود و سلب ضرورىّ العدم شامل ، و دواعى سلطنت در انتاج مطالب كلّى چون شكل اوّل كامل ، و منعش در استعجال دشمنگدازى بر آجال ايشان چون علّت مادّى بر فاعلى مقدّم ، و طليعهء ظفر از طلوع رايتش چون علّت صورى از غايى مكرّم ، و موالى را اسباب خوشدلى على الوجوب چون فيض علّت اولى بىپايان ، و دشمن را قدرت و امكان چون تحصيل ممتنع ، ممتنع الحصول ، و دعاى دولت روزافزونش در
--> ( 1 ) . س : فوض . ( 2 ) . س : كرده .